تلنگر کوچکی است "بــــــــــــاران " وقتی فراموش می کنیم آسمان کجاست
سایه ها می دانند
تابستان است سایه ها میدانند که چه تابستانیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست آری! تا شقایق هست زندگی باید کرد. در دل من چیزیست مثل یک بیشه ی نور مثل خواب دم صبح و چنان بیتابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سرکوه دور ها آواییست که مرا می خواند
بنام خالق جان ! ** من میروم و کلید این خانه دلگیر را زیر هیچ گلدانی نخواهم گذاشت دلتنگ که شدی، آمدی نبودم؛ نگرد! باران، هرگز شبیه آنچه بود به آسمان بر نمی گردد...