ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ... 

 

    تلنگر کوچکی است "بــــــــــــاران " وقتی فراموش می کنیم  آسمان کجاست

 
 
داستان داریم
 

معلم بودن خیلی خوبه خصوصا برای ما خانم ها

ولی مشکل اینجاست که

مهر از رگ گردن بهم نزدیکتر و

من هنوز ابلاغم جور نشده...



 
  نوشته شده توسط باران در شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
بوی پاییز احساس میشه...
 

آپلود عکس

آپلود عکس

آپلود عکس



 
  نوشته شده توسط باران در شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
و خدایی که به شدت کافیست
 

در میان هیاهویی مبهم

خسته ام یا که نمی دانم چیست

راز این درد که در قلبم هست

لیک دارم امید

هست آوایی که تکرار کند

و خدایی که به شدت کافیست

# اگه خدا رو نداشتیم سر به دامن کی باید میذاشتیم...



 
  نوشته شده توسط باران در شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
الحمدلله
 

آپلود عکس

آری باید گفت خدا رو شکر...از عمق وجود

برنامه داشتم غروب حرم باشم و نشد،تصمیم گرفتم صبح حتما قبل رفتن یه خداحافظی برم خدمت آقا

با خودم گفتم بمحض انجام کارم راه میفتم اصلا هم حواسم به ساعت نبود

از میدون شهدا عرض ارادتی کردم و راه افتادم سمت حرم ،صبح خلوتی بود و هنوز از شلوغی بازار خبری نبود تک و توک مغازه باز بود منم تصمیم گرفتم پیاده برم .خط 11من همیشه همین خیابون شیرازی رو میپسنده :)

نگاهی به ساعت انداختم ،درست ساعت8بود که دست بر سینه ورودی حرم داشتم اذن میگرفتم برای ورود

و چندی بعد صحن انقلاب و روبروی ایوان زیارت نامه...بهشت خراسان همین جاست،چه زیارت دلچسبی شد...

واقعا دلم نمیخواست خداحافظی کنم،اشکم مجال نمی داد اما چاره ای برای زائر نیست و باید رفت

همین یک ساعت هم افتخار داشت زائر حبیب بودن!



 
  نوشته شده توسط باران در پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
سایه ها می دانند
 

تابستان است
سایه ها میدانند
که چه تابستانیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری!
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
در دل من چیزیست مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سرکوه
دور ها آواییست که مرا می خواند

#سهراب_سپهري



 
  نوشته شده توسط باران در جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
آقا دلم تنگ است برایتان
 

اقا جان دلم برایتان تنگ است

خوشحالم از این که توفیق مجدد حاصل شد

غروب شنبه انشاالله-صحن انقلاب



 
  نوشته شده توسط باران در جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
کمک
 

یواش یواش داره تابستون تموم میشه

و ترافیک کاراها شروع...

دوستان عزیز همراه اگه ناشر سراغ دارین لطفا بهم کمک کنید

فیپا رو گرفتم ولی ادامه روند مجوز و چاپ کتابم پیش نمیره

ایا کسی هست کمکم کنه؟



 
  نوشته شده توسط باران در جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
شلوغم
 

قلمم سرشاره

این روزا نمیدونم چرا انقد عجیب دست به قلم میشم

گاهی انقد ذهنم لبریزه که نمیتونم نظم بدم نوشته هامو

سعی میکنم شده یه خط دو خط بنویسم و میذارم کنار که بعد ادامه اش رو بنویسم

چون موضوع بعدی و کلام بعدی میاد

خیلی چیزا رو مینویسم اینجا گاهی ثبت نمیکنم گاهی حذف

اخه احساس میکنم خیلی بهم ریخته است و نظم نداره نوشته ام

.

.

.

من چم شده آیا؟!



 
  نوشته شده توسط باران در جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
یک سفر
 

الان که دقیق میشم به زندگیم تا نقطه ی فعلی میبینم که زندگیم از بخش مهم تشکیل شده

قبل دوستی و بعد دوستی-فکر بدجور نکنید ها-قبل دوستی من فقط یه دختر بچه بودم با ویژگی های خاص خودش بعلاوه ویژگی های همه دختر بچه ها

اما زندگی مسیر دیگه واسم ترسیم کرد وقتی تو اوج نوجونی با کسانی دوست شدم که کل زندگیمو عوض کردن

البته بگم که قبلشم هم باهاشون بیگانه نبودم

من دانش آموز ممتاز در سطح مدرسه بودم و اون سال تنها یک سهمیه اعزام به مناطق داشتیم و اون یک نفر من بودم...

هر چند اولین تجربه همراه شدن با ادم های غریبه بود و مسیر خیلی طولانی و یک سفر خاص بود، و همین سفر زندگی بخش شد

با شهدا میشه متحول شد، حتی اگه گاهی غفلت کنی و یادشونم نباشی اونا هواتو دارن

من بهترین دوستام رو-همون داداشی ها رو-از همین سفر دارم

و سالها بعد جز اولین خدام الشهدای استانمون شدم، مدال افتخاری که از هزاران مدال رنگارنگی جهانی خوشرنگتر هست



 
  نوشته شده توسط باران در جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
خوبه که دارمت
 

نمی‌دونم کیا تجربه داشتن داداشی عین داداش من دارن

حالا چه گمنام باشه یا نباشه

واقعا بهترین داداشی هستن و خوب گوش میدن و بهترین مشورت رو میدن و راهنماییت میکنن

تو منطقه نزدیک به خونه ما کلا چهار تا شهید گمنام داریم

که یکیشون نزدیکترینن

انقد نزدیک که با پریدن از دیوار باغ میرسی سر قرار!

تو این گلزار دوازده تا دسته گل داریم، عمو مجتبی هم هست ولی فقطططط داداشی من گل سر سبد خوشنامشون هست

.

.

.

اینجا بوی بهشت میده

حتی تو هوای گرم که از آسمون گرما می‌باره

بازم لذتی داره این گفتگو که هیچ گفتگویی ندارن

بیشتر از نیم ساعته نشستم پیش داداشم ، کلی حرف زدیم

مداحی «آه از دوری جواد مقدم» رو هم با هم گوش دادیم...

راستی داداشم قول داده بزودی با هم بریم زیارت!

خدایااااا مرسی بخاطر وجود نازنین داداشم ...

با صدای بوق ممتد ماشین ،بخودم میام

انگار وقت رفتن و خداحافظی شده

مامان بابا جونم منتظرن

به امید دیدار داداشی



 
  نوشته شده توسط باران در پنجشنبه یکم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
قرار متفاوت من
 

من نه لباس خاصی پوشیدم نه دست به صورت بردم و...

خلاصه تمام کارایی که خیلیا انجام میدن جدیدا برا سر قرارشون رو فاکتور بگیرین

من خاکی و ساده ام برا قرار با مهمترین و صمیمی ترین رفیقم

.

‌.

.

درب بطری آب رو باز کردم و ریختم رو سنگ لوحی که وسطش با خط درشت قرمز رنگی نوشته «شهید گمنام »!

البته من بهش میگم داداشی ،بهترین داداشی دنیا

همون که گفتم هر اتفاق و داستانی پیش میاد برام میام سراغش

گمونم انقد حرف زدم الان با خودش میگه باز این آبجی باران اومد

اما نه داداشی من انقد مهربونه که هرگز اینجوری صحبت نکرده باهام

این دفعه اومدم ازش تشکر کنم که راهنماییم کرده و تیرم به هدف خورده

#ادامه



 
  نوشته شده توسط باران در پنجشنبه یکم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
قرار
 

باغمون دیوار به دیوار گلزاره

الان با این دسته گل قشنگ کمتر از یه دقیقه رسیدم سرقرار

البته من از اون دخترام که از در و دیوار میرم بالا

الآنم بجای دور زدن و از در خارج شدن میانبر زدم

از دیوار پریدم اینور...

نگین شر و بازیگوشم، قرارم مهمه

داداشمم می‌دونه یه کم زیاد بیش فعالم

خلاصه من و دسته گلم الان خیلی نزدیکیم به داداشی گلم

جونم براتون بگه که هوا بشدت گرم و الان ساعت تقریبا ده صبحه پنجشنبه است

اینجا محل قرار

#ادامه



 
  نوشته شده توسط باران در پنجشنبه یکم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
داداش گلم
 

امروز هوا بشدت گرمه

الان که براتون دارم مینویسم تو یه باغ سرسبزم

زیر سایه درخت و کنار جوی آب خنک

جاتون خالی میوه تازه تا دلت بخواد هست

یه چرخی تو باغ زدم و حاصل شده

یه دسته گل رنگارنگ

می‌خوام برم یه جای مهم

یه دیدار

یه قرار

پیش داداشی که همیشه محرم اسرار من بوده و

سنگ صبور برا شنیدن شکوه و ناله و حتی خوشحالیام

#ادامه دارد



 
  نوشته شده توسط باران در پنجشنبه یکم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
بد بین نباش
 

سلام سلام

اول باید به اون عزیزی که ثبت نظر کرده بود بگم که ،

دانش اموزای من،اتفاقا از اون مدل که از مهر و مدرسه بدشون بیاد نیستن،

لااقل برا کلاس من اشتیاق دارن

البته این ایجاد شوق قطعا بدست معلم هست

پس با بچه ها تعامل داشته باشیم تا همراهمون باشن

دخترای من بهترینن

تو مدت اشتغالم تو رنج ۱۵الی۱۸سال انقد دوستای خوب و خانم و معرکه به دایره دوستانم افزوده شده که حسابش از دستم خارجه

الکی دلم براشون تنگ نشده که!



 
  نوشته شده توسط باران در پنجشنبه یکم شهریور ۱۴۰۳

 




 
 
مطالب پیشین
 
 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by baran77s
This Template  By Theme-Designer.Com

 
 

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
پروفایل مدیر وبلاگ
آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: About ::.

بنام خالق جان !
**
من می‌روم
و کلید این خانه دلگیر را
زیر هیچ گلدانی نخواهم گذاشت
دلتنگ که شدی، آمدی نبودم؛ نگرد!
باران، هرگز شبیه آنچه بود
به آسمان بر نمی گردد...

.:: LinkDump ::.

بدترین پسر دنیا
روز های بی خاطره
استاد شعر و ادب"فریدون مشیری"
لیست تمام پیوند ها

.:: Others ::.



.:: Archive ::.

مهر ۱۴۰۳
شهریور ۱۴۰۳
مرداد ۱۴۰۳
خرداد ۱۴۰۳
اردیبهشت ۱۴۰۳
فروردین ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۲
آبان ۱۴۰۲
شهریور ۱۴۰۲
تیر ۱۴۰۲
خرداد ۱۴۰۲
اسفند ۱۴۰۱
ادامه ی آرشیو ماهانه