ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ... 

 

    تلنگر کوچکی است "بــــــــــــاران " وقتی فراموش می کنیم  آسمان کجاست

 
 
چشم هایش...
 

چشم‌ هایش


همه‌ ی آن چیزی را که صدایش نمی‌توانست،


به من گفت...


ما هزاران کلمه با هم حرف زدیم،


بی‌آنکه واژه‌ای گفته باشیم.



 
  نوشته شده توسط باران در شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
چهار شنبه
 

دیدم به آتش بازی ات،شوق تماشایی به سر

آتش زدم در خود بیا،گر خود تماشا می کنی



 
  نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
غم همین بس که...
 


ساده محبت میکنی


اما سخت دلتو میشکنن...




 
  نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
یار همیشگی
 

هر صبح!
پلکهایت؛
فصل جدیدی از زندگی را ورق میزند،
سطر اول همیشه این است:
"خدا همیشه با ماست"



 
  نوشته شده توسط باران در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
زبان ساده
 

"میخواهم بدانی که تمام نشده ای!"
از ذهنم نرفته‌ای و هنوز در قلبم
ادامه داری تو حتی همین حالا
که نیستی هم از صبح تا شب در
کارهای روزمره‌یِ من
خلاصه شده ای و رویایِ
"اینجا بودنت" به خوابِ همیشگیِ
بیداری هایم تبدیل شده است.
میخواهم بدانی که همه‌یِ این ها
به زبانِ ساده یعنی: "دوستت دارم ".
و گمان میکنم این ساده ترین
تعبیرِ دوست داشتن است...



 
  نوشته شده توسط باران در یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
اعتبار
 

به آدم های این دوره اعتباری نیست؛
یک دل و هزار دلبرند لاکردار ها...
تورا میخواهند اما در بهترین حالتش نگهت میدارند روی نیمکت ذخیره
اگر عشق سابقشان برگشت که خودت باید با احترام میدان را خالی کنی...
حرف بزنی میگویند تو که میدانستی...من دوستت داشتم...دارم
اما عشق چیز دیگریست....
اگر هم عشقشان برنگردد که دلشان میرود برای هر از راه رسیده ای که کمی دلبری بلد باشد...
خیالت را راحت کنم
همه اینهایی که دورت میگردند
پایش بیفتد جوری دورت میزنند که سرگیجه اش دامن تو و زندگیت را میگیرد....
به آدم های این دوره اعتباری نیست جانم
نیست....



 
  نوشته شده توسط باران در یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
باران
 

بزن باران....ببار از چشمِ من…

بزن باران…

بزن باران بزن! بزن باران
که شاید، گریه ام پنهان بماند…

بزن باران، که من هم اَبری ام …

بزن باران، پُر از بی صبری ام…

بزن باران، که این دیوانه
سرگردان بماند!

بهانه ای بده، به ابرِ کوچکِ نگاهِ من

در اوجِ گریه ها فقط...
تو می شوی پناهِ من!

به دادِ من برس!

هوا، هوای خاطرات اوست…

دلم گرفته است!

به این دلِ شکسته، جان بده!

تو راهِ خانه را
به پای خسته ام، نشان بده

به دادِ من برس!

هوا، هوای خاطرات اوست



 
  نوشته شده توسط باران در یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
رویا
 

من رویایِ عشقی را در سر می‌پروراندم


که چیزی بیش‌از اشتیاق دو تن


برای تصاحبِ یکدیگر بود!



 
  نوشته شده توسط باران در شنبه بیستم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
برای او که نیست
 

باورت بشود یا نه؛


روزی می‌رسد که دلت


برای هیچ‌کس به اندازه‌ی من تنگ نخواهد شد...


برای نگاه کردنم،


خندیدنم و حتی اذیت کردنم ، برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی...


روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره ی من خواهی بود،


می‌دانم روزی که نباشم؛


هیچ‌کس تکرار من نخواهد شد...



 
  نوشته شده توسط باران در جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
ایمان داشتم
 
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم



بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!



ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!

من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

#استاد بهمنی



 
  نوشته شده توسط باران در جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
مکالمه ی خودمونی
 
بنظرم غمگین‌ترین مکالمه‌ی عمر آدم

اونیه که آخر شب توی خلوتِ خودت،

با خودت دعوا میکنی،

خودتو سرزنش میکنی

چون به آدمای بی‌لیاقت اهمیت دادی،

از خودت بدت میاد چون سر بعضی از آدما اشک ریختی،

آدمایی که ارزش نداشتن و ندارن اصلا

در آخرم خودت اشکاتو پاک میکنی و میگی

کمتر غصه بخور همه‌چی درست میشه

خدا خواسته قلبت بشکنه تا روحت آزاد بشه!


 
  نوشته شده توسط باران در پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
عین خیالت نباشد
 

گاهی فقط یک حاشیه‌ی امن و آرام میخواهی.


به دور از تمام دوست داشتن‌ها،


به دور از تمام دلتنگی‌ها،


به دور از تمام خواستن‌ها،


نخواستن‌ها.


تو باشی، یک فنجان چای داغ،


و یک موسیقی ملایم. چشمانت را ببندی، لم بدهی وسط یک بیخیالی مطلق،


و تا چشم کار می‌کند،


عین خیالت نباشد



 
  نوشته شده توسط باران در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
...نمیشه
 

می دونی چی خیلی وحشتناکه؟!


اینکه جلوی دلبستگی رو نمیشه گرفت...


اولش قرص و محکمی، حد و حدود میذاری واسه آدما، واسه خودت؛


اما از یه جایی به بعد از دستت در میره...


چشم باز می کنی و می بینی گیر افتادی!


اینجور وقتا انکار کردن دست و پا زدنِ بیهوده‌س، بیشتر فرو میری...


میگی نمی خوام ولی شدید تر می خوای...


انگار هر قدمی که برای دور شدن از دلبستگی برداشتی اون یه قدم بهت نزدیکتر شده،


بی اونکه بفهمی



 
  نوشته شده توسط باران در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
میخندم....
 

می‌خندم


همینطور می‌خندم اما


دلم شاد نمی‌شود،


چون شب


که این همه ستاره روشنش نمی‌کند...



 
  نوشته شده توسط باران در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
فقط برا من اینطوریه ایا؟
 

من عادت دارم تو مناسبت های شادی حتما برا شاد بودنم

یه کاری بکنم حتی شده یه کار کوچولو که خاطر سازی بشه مثلا خرید هدیه

اما تا الان امروز و این لحظه محاله یه جشن مذهبی باشه و

من چشمم گریون نشه و یکی دلمو نشکنه

یه مشکلی پیش نیاد و خوشیمو رو هوا بزنه

واقعا خوشی بهم نیومده

این زندگی چرا زهر مارش به من میرسه

کی نوبت شادی منه اخه؟

خدایی با من بد نکن خدایا من جونی بهم نمونده

کاش شب میلاد اقا حالمو نمیگرفتی

شاکیم ازت خدایا شاکیم



 
  نوشته شده توسط باران در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
یک نفر
 

سخت محتاجم

به حضور یک نفر

فقط یک نفر بیاید

باشد

من خسته ام

ناجی کجاست



 
  نوشته شده توسط باران در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
پیدا شو لطفا
 

حال شب هایم


تعریفی ندارد؛


من ، پی حالِ خوبی هستم


که هرچه بیشتر دنبالش میگردم


" گم تر " میشود...!



 
  نوشته شده توسط باران در یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
غاصب حکومت
 

قلب

کاش فقط وظیفه اصلیش

که همون خون رسانی هستش رو انجام بده

و تو باقی مسائل دخالت بیجا نکنه

والا مغزی به اون عظمتو بذاره یه خودی نشون بده

الکی اون بالا جا خوش نکرده که زیر دستش حکومت کنه

آاااااااااه



 
  نوشته شده توسط باران در شنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
طنابِ بغض
 

مبادا سینه ات را بشکافی


نکند کسی ناشکیباییِ صدایت را کشف کند


گریزی نیست از این ندامت سرا ....


مینای حقیقت را بر شانه ای نخواهی یافت


باید بر بال اولین مرغ سحر


رهید و کوچ کرد


از این شهرِ رویا دزدِ تملق پرست !


یکرنگی کنی ،


سحرگاه


احساست را بتمامی


با طنابِ بغض خود ،اعدام خواهی کرد!



 
  نوشته شده توسط باران در شنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
فریب
 

خیلی ساده بگم اکثر ما تبحر خاصی تو فریب دادن خودمون داریم.

حقیقت رو می دونیم ولی هزار دلیل تو مغز و قلب مون می سازیم که حقیقت رو قبول نکنیم.


می دونیم اطرافمون داره چه اتفاقاتی میفته ولی چشمامون رو می بندیم و

طوری خروپف می کنیم که انگار خواب خوابیم.

که انگار هیچی نمی فهمیم.


ما با فریب دادن خودمون دنبال آرامشیم ...

دنبال فرار از فکر و خیال ... ولی یه روز ،

یه جا دیگه با فریب دادن خودمون هم آرامش به دست نمیاریم.

اون وقت درد اصلی شروع میشه. حقیقت رو مزه می کنیم

و دوست داریم تمام گذشته مون رو بالا بیاریم ...


خیلی ساده بگم ما می دونیم داره چی میشه.

می دونیم اطرافمون چه خبره. فقط دنبال ذره ای آرامشیم.

حتی به قیمت فریب دادن خودمون. همین اندازه غلط ... همین اندازه اشتباه...



 
  نوشته شده توسط باران در یکشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
پرمهرترین زمین و زمان خدای خوب و مهربان
 

دلگیر مباش


دلت که گیر باشد رها نمی‌شوی


خداوند بندگان خود را با آنچه به آن "دل" بسته‌اند می‌آزماید!


او خدایی است که می‌گوید:


"با هر سختی آسانی است پس‌ اگر در سختی هستی

بدان که دست پرمهر خدا بر شانه‌هایت قرار دارد"


"برای غم‌هایت مرهمی‌ سراغ دارم


دستانش پر از معجزه


مهربانیش بی‌اندازه


بخشِشَش پایانی ندارد


نزدیک است حتی از تو به خودت


آشناست...او آفریدگار من و توست ."



 
  نوشته شده توسط باران در شنبه ششم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
شکستم
 

شکست شیشه دل را


مگو صدایی نیست

که‌ این صدا


به قیامت بلند خواهد شد....



 
  نوشته شده توسط باران در دوشنبه یکم اسفند ۱۴۰۱

 




 
 
مطالب پیشین
 
 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by baran77s
This Template  By Theme-Designer.Com

 
 

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
پروفایل مدیر وبلاگ
آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: About ::.

بنام خالق جان !
**
من می‌روم
و کلید این خانه دلگیر را
زیر هیچ گلدانی نخواهم گذاشت
دلتنگ که شدی، آمدی نبودم؛ نگرد!
باران، هرگز شبیه آنچه بود
به آسمان بر نمی گردد...

.:: LinkDump ::.

بدترین پسر دنیا
روز های بی خاطره
استاد شعر و ادب"فریدون مشیری"
لیست تمام پیوند ها

.:: Others ::.



.:: Archive ::.

مهر ۱۴۰۳
شهریور ۱۴۰۳
مرداد ۱۴۰۳
خرداد ۱۴۰۳
اردیبهشت ۱۴۰۳
فروردین ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۲
آبان ۱۴۰۲
شهریور ۱۴۰۲
تیر ۱۴۰۲
خرداد ۱۴۰۲
اسفند ۱۴۰۱
ادامه ی آرشیو ماهانه