در آخر یک روز همه ی رنگها رنگ می بازند
همه ی تازه ها بیات می شوند
تمامِ خواستن ها درونِ خود را نشان می دهند...
آنجا که جمله ها به کلمه می رسند
کلمه ها به حرف می اُفتند
و حرفها سکوت می کنند
چه کسی تو را برای خودت زمزمه می شود؟
آنجا که بوسه ها طعمِ هوس می گیرند
تَن ها تمام می شوند
میوه های رسیده ی احساست
نچیده بر زمین می افتند
آنجا که دستانت در پِیِ خواهشِ آغوشِ دوستداری می خشکد
به کدام خاطره چنگ خواهی زد؟!
این بهار نیز خزانی دارد آن روز تو می مانی
و من بارِ دیگر در پاییزی سرد و طولانی یکدیگر را ملاقات می کنیم
تو درگیرِ خودت هستی
و من رها از توتو آغوش می شویو من فراموشی
تو آغاز می خواهی و من پایانت هستم