اگر چه در اسمان برفی ان روز به ظاهر پرنده ای پر نمی زد و گنجشک ها اواز سر نمی دادند و درختان شاخساری خالی از برگ داشتند و هوا...اری هوا سرد بود ولی شادی هویدا بود.زمین اینقدر خسته نبود،برق شادی در چشمان مردم سرزمینم دیده می شد و زمستان را همگی به برفش می شناختند،گویا برف مقدس بود...
سردی اش عجیب می چسبید ان روزها.اصلا ان روزها گرمای بخاری ها دلچسب تر بود و لباس های گرم شادتر،جایشان توی قفسه لباس و خاک خوردن نبود و چشم انتظار روزهای سرد نبوند همین که زمستان می رسید فصل شوقشان بود و تماشای برف!
من متولد زمستان، اولین ماه سرد دو حرفی سال هستم، دی ماه!
الان سالگرد همان روز است که من به دنیا امدم ولی برف نمی بارد،هوا سرد نیست کسی رغبت به پوشیدن لباس گرم ندارد...
چه شده است؟! گویا اسمان با زمین قهر کرده!
زمین دلش می خواهد سفید پوش شود و دلتنگ ان لباس عروس دی ماه است. چقدر دوست دارد دوباره صدای کودکان شادی را که بر دامن سپید رنگش ادم برفی می سازند را بشنود و حس زنده بودن کند در دل زمستانی سرد!
دلش اب می شود برای شنیدن اب شدن برف، زیر پای عابران،برای دیدن چکمه پوشان پارو بدست،برای شال و کلاه و لباس گرم...دلش حسابی تنگ است!
حتی برای ان دخترک بازیگوش که بی هوا و بدون شال و کلاه به تماشای برف رفته و ان صورت نازنین و معصومش و دستان کوچکش از سرمای زمستان سرخ شده اند به رنگ انار...
حتی دلش برای ان ها که با دیدن برف ابرو در هم می کشیدند و می گفتند: اّه...باز هم برف باریده، تنگ است ،تنگ!
من هم مثل زمین دلتنگم،دلتنگ ماه تولدم،دلتنگ دی ماه و برف و برف و برف!